داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

روزی مرد جوان و بلند بالائی به وسط میدانگاه دهکده رفت و مردم را دعوت به شنیدن نمود . او با صدای رسائی اعلام کرد که : " صاحب زیباترین قلب دهکده می باشد " و سپس آنرا به مردم نشان داد .

 

اهالی دهکده وقتی قلب او را مشاهده کردند ، دریافتند که گرد و بزرگ وبسیار صاف بوده و با قدرت تمام و بدون نقص میتپد . لذا همگی به اتفاق ، ادعای او را پذیرفتند .

 

اما در این بین ، پیرمردی که از آن نزدیکی میگذشت به آرامی به مرد جوان نزدیک شد و رو به مردم گفت : " قلب تو به زیبائی قلب من نیست ، بنگرید . "

 

وقتی اهالی بدقت به سینه آن پیرمرد نظاره کردند ، دیدند که قلب او ریش ریش شده و وصله های نامنظمی بر رویش دیده میشود و برخی قسمتها نیز سوراخ شده است، تازه بخشیهائی از قلب کنده شده و جایشان هنوزخالی باقی مانده بود .

 

مرد جوان به تمسخر گفت : " تو به این میگوئی زیبا ؟ "

 

پیرمرد پاسخ داد : " آنقدر زیبا که بهیچ وجه حاضر نیستم آنرا با مال تو عوض کنم ! "

 

جوان با حالت تعجب پرسید : " میشه محاسن اون قلب رو به ما شرح بدی ؟ "

 

پیر مرد پاسخ داد :

 

" این وصله ها که میبینید مربوط به انسانهائی است که در طول عمرم دوستشان داشته و یا بدانها عشق ورزیده ام . من برای ابراز خالصانه عشقم بدانها ، بخشی از قلبم را کنده و به ایشان هدیه داده ام ، آنان نیز همین کار را برایم انجام دادند و این وصله های ناهمگون بدان سبب است "

 

" سوراخهائی که میبینید آثار رنجهای بزرگ و کوچکی است که در طی این دوران بر من وارد شده است "

 

" و اما این جاهای خالی ، مخصوص انسانهائی است که عشقم را به آنها ابراز نموده ام و هنوز هم هنوز است امیدوارم که روزی آن را به من باز گردانند . "

 

مرد جوان اشک در چشمانش حلقه زد ، به نزد پیرمرد رفت و بخشی از قبلش را کند و در جای خالی پیرمرد وصله کرد.


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 29 مرداد 1396  ] [ 10:40 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

یک شخص جوان با تحصیلات عالی برای شغل مدیریتی در یک شرکت بزرگ درخواست داد. در اولین مصاحبه پذیرفته شد؛ رئیس شرکت آخرین مصاحبه را انجام داد. رئیس شرکت از شرح

 

 سوابق متوجه شد که پیشرفت های تحصیلی جوان از دبیرستان تا پژوهشهای پس از لیسانس تماماً بسیار خوب بوده است، و هرگز سالی نبوده که نمره نگرفته باشد.

 

رئیس پرسید: ((آیا هیچ گونه بورس آموزشی در مدرسه کسب کردید؟))

 

جوان پاسخ داد: ((هیچ.))

 

رئیس پرسید: ((آیا پدرتان بود که شهریه های مدرسه شما را پرداخت کرد؟))

 

جوان پاسخ داد: ((پدرم فوت کرد زمانی که یک سال داشتم، مادرم بود که شهریه های

 

مدرسه ام را پرداخت می کرد.))

 

رئیس پرسید: ((مادرتان کجا کار می کرد؟))

 

جوان پاسخ داد: ((مادرم بعنوان کارگر رختشوی خانه کار می کرد.))

 

رئیس از جوان درخواست کرد تا دستهایش را نشان دهد. جوان دو تا دست خود را که نرم و سالم بود نشان داد. رئیس پرسید: ((آیا قبلاً هیچ وقت در شستن رخت ها به مادرتان کمک کرده اید؟))

 

جوان پاسخ داد: ((هرگز، مادرم همیشه از من خواسته که درس بخوانم و

 

کتابهای بیشتری مطالعه کنم. بعلاوه، مادرم می تواند سریع تر از من رخت بشوید.))

 

رئیس گفت: ((درخواستی دارم. وقتی امروز برگشتید، بروید و دستهای مادرتان را تمیز کنید،

 

و سپس فردا صبح پیش من بیایید.)) جوان احساس کرد که شانس او برای بدست آوردن شغل مدیریتی زیاد است. وقتی که برگشت، با خوشحالی از مادرش درخواست کرد تا اجازه دهد دستهای او را تمیز کند. مادرش احساس عجیبی می کرد، شادی اما همراه با احساس خوب و بد، او دستهایش را به مرد جوان نشان داد. جوان دستهای مادرش را به آرامی تمیز کرد. همانطور که آن کار را انجام می داد اشکهایش سرازیر شد. اولین بار بود که او متوجه شد که دستهای مادرش خیلی چروکیده شده، و اینکه کبودی های بسیار زیادی در پوست دستهایش است. بعضی کبودی ها خیلی دردناک بود که مادرش می لرزید وقتی که دستهایش با آب تمیز می شد.

 

این اولین بار بود که جوان فهمید که این دو تا دست هاست که هر روز رخت ها را می شوید تا

 

او بتواند شهریه مدرسه را پرداخت کند. کبودی های دستهای مادرش قیمتی بود که مادر مجبور بود برای پایان تحصیلاتش، تعالی دانشگاهی و آینده اش پرداخت کند.

 

بعد از اتمام تمیز کردن دستهای مادرش، جوان همه رخت های باقیمانده را برای مادرش

 

یواشکی شست. آن شب، مادر و پسر مدت زمان طولانی گفتگو کردند.

 

صبح روز بعد، جوان به دفتر رئیس شرکت رفت. رئیس متوجه اشکهای توی چشم های جوان شد، پرسید: ((آیا می توانید به من بگویید دیروز در خانه تان چه کاری انجام داده اید

 

و چه چیزی یاد گرفتید؟)) جوان پاسخ داد: ((دستهای مادرم را تمیز کردم، و شستشوی همه باقیمانده رخت ها را نیز تمام کردم.)) رئیس پرسید: ((لطفاً احساس تان را به من بگویید.))

 

جوان گفت: 1-اکنون می دانم که قدردانی چیست. بدون مادرم، من موفق امروز وجود نداشت.

 

2-از طریق با هم کار کردن و کمک به مادرم، فقط اینک می فهمم که چقدر سخت و دشوار

 

است برای اینکه یک چیزی انجام شود.

 

3-به نتیجه رسیده ام که اهمیت و ارزش روابط خانوادگی را درک کنم.

 

رئیس شرکت گفت: ((این چیزیست که دنبالش می گشتم که مدیرم شود.))

 

می خواهم کسی را به کار بگیرم که بتواند قدر کمک دیگران را بداند، کسی که زحمات دیگران را

 

برای انجام کارها بفهمد، و کسی که پول را بعنوان تنها هدفش در زندگی قرار ندهد. شما استخدام شدید.


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 29 مرداد 1396  ] [ 10:39 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟

 

بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده .

 

نامه شماره یک

سلام خدای عزیز

 

اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی .

دوستار تو

بابی

 

بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.

 

نامه شماره دو

 

سلام خدا

اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده .

بابی

 

اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.

 

نامه شماره سه

 

سلام خدا

اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.

بابی

 

بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت . رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.

 

بابی رفت کلیسا. یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزدید ) و از کلیسا فرار کرد.

 

بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.

 

نامه شماره چهار

سلام خدا

مامانت پیش منه. اگه می خواییش، واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده....!

بابی


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 29 مرداد 1396  ] [ 10:36 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

وزی پسر جوانی در حال عبور از مزرعه ای بود.دختری به همراه پدرش در آن مزرعه مشغول کار بودند.پسر با دیدن آن دختر عاشق او می شود وبرای خاستگاری از دختر جلو می رود.

پدر دختر وقتی تقاضای پسر را می شنود کمی فکر می کند ومی گوید:من شرطی دارم.آیا آن را قبول می کنی؟

پسر:هرچه باشد قبول می کنم.

پدر:من سه گاو را یکی یکی رها می کنم.تو باید دم یکی از آنها را بگیری.

پسر که شگفت زده شده بود با خیال اینکه شرط آسانی است بلافاصله قبول کرد.

گاو اول رها شد،گاوی بزرگ وخشمگین.پسر کمی ترسید وعقب رفت وبا خود فکر کرد هنوز دو گاو دیگر مانده.پس اجازه داد گاو اول برود.

گاو دوم رها شد.این بار هم گاوی خشمگین بود.اما کوچکتر از اولی.پس پسر با خود فکر کرد گاو سوم را حتما می گیرد چون به احتمال زیاد کوچکتر وضعیف تر خواهد بود.

گاو سوم رها شد.گاوی کوچک ولاغر.پسر بسیار خوشحال وشادمانه به طرف گاو رفت تا دمش را بگیرذ.اما گاو دم نداشت!!

آری فرصت های زندگی این چنین می گذرند...


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 29 مرداد 1396  ] [ 10:35 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0



 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 29 مرداد 1396  ] [ 10:32 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

در یک مدرسه راهنمایی دخترانه در منطقه محروم شهر خدمت می کردم و چند سالی بود که مدیر مدرسه شده بودم.

قرار بود زنگ تفریح اول، پنج دقیقه دیگر نواخته شود و دانش آموزان به حیاط مدرسه بروند.

هنوز دفتر مدرسه خلوت بود و هیاهوی دانش آموزان در حیاط و گفت وگوی همکاران در دفتر مدرسه، به هم نیامیخته بود.

در همین هنگام، مردی با ظاهری آراسته و سر و وضعی مرتب در دفتر مدرسه حاضر شد و خطاب به من گفت:

با خانم... دبیر کلاس دومی ها کار دارم و می خواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال هایی بکنم.

از او خواستم خودش را معرفی کند. گفت:

من "گاو" هستم ! خانم دبیر بنده را می شناسند. بفرمایید گاو، ایشان متوجه می شوند.

تعجب کردم و موضوع را با خانم دبیر که با نواخته شدن زنگ تفریح، وارد دفتر مدرسه شده بود، در میان گذاشتم.

یکه خورد و گفت: ممکن است این آقا اختلال رفتار داشته باشد. یعنی چه گاو؟ من که چیزی نمی فهمم...

 

از او خواستم پیش پدر دانش آموز یاد شده برود و به وی گفتم:

اصلاً به نظر نمی رسد اختلالی در رفتار این آقا وجود داشته باشد. حتی خیلی هم متشخص به نظر می رسد.

خانم دبیر با اکراه پذیرفت و نزد پدر دانش آموز که در گوشه ای از دفتر نشسته بود، رفت.

مرد آراسته، با احترام به خانم دبیر ما سلام داد و خودش را معرفی کرد: "من گاو هستم!"

- خواهش می کنم، ولی...

- شما بنده را به خوبی می شناسید.

من گاو هستم، پدر گوساله؛ همان دختر۱۳ ساله ای که شما دیروز در کلاس، او را به همین نام صدا زدید...

دبیر ما به لکنت افتاد و گفت: آخه، می دونید...

- بله، ممکن است واقعاً فرزندم مشکلی داشته باشد و من هم در این مورد به شما حق می دهم.

ولی بهتر بود مشکل انضباطی او را با من نیز در میان می گذاشتید.

قطعاً من هم می توانستم اندکی به شما کمک کنم.

خانم دبیر و پدر دانش آموز مدتی با هم صحبت کردند.

گفت و شنود آنها طولانی، ولی توأم با صمیمیت و ادب بود. آن پدر، در خاتمه کارتی را به خانم دبیر ما داد و با خداحافظی از همه، مدرسه را ترک کرد.

وقتی او رفت، کارت را با هم خواندیم.

در کنار مشخصاتی همچون نشانی و تلفن، روی آن نوشته شده بود:

دکتر... عضو هیأت علمی دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 29 مرداد 1396  ] [ 10:28 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0



دکتر خليل رفاهي در کتاب گردش ايام ميگويد:

روزگاري که درقم طلبه بودم بعلت جواني

وخامي وبي ارتباطي با جامعه معتقد بودم که فقط کسي که درقم باشد

وروحاني باشد انسان ارزشمندي است.

 

اما وقتي دردوره اي که دانشگاه تهران بودم با شخصيت هاي با فضيلت روبروشدم فهميدم که در خارج از قم ودراشخاص غيرروحاني هم اشخاص ارزشمند وجود دارند اما باز شيعه بودن را شرط اصلي ميدانستم.

 

بعد با سفر به کشورهاي عربي متوجه شدم که بين ساير فرق اسلامي هم انسان ارزشمند يافت ميشود.

 

پس از سفر به اروپا به اين نکته واقف شدم که در بين ساير مردم موحد

نيز انسان ارزشمند وجود دارد. پس از آن در سفر ژاپن حادثه اي برايم رخ داد که برايم معلوم شد به معني حقيقي فضيلت و انسانيت زبان و مکانو

نژاد ومذهب و رنگ نميشناسد. زيرا در پايان سفرآمريکا و هنگ کنگ وارد

ژاپن شدم, موقع بازيهاي المپيک بود که در ژاپن برگزار ميشد و برايشان من که با لباس روحاني بودم جالب بود و از من عکس و فيلم ميگرفتند و.. ...

 

براي غذا به رستوران بسيار بزرگ و شلوغي رفتم و بعد چندين ساعت

به جاهاي ديگري رفتم ناگهان يادم امد که ساکم را که تمام زندگيم داخل

آن بود را در آن رستوران جا گذاشته ام سراسيمه رفتم و با کمال ناباوري

ديدم ساکم همانجا است و پيرمردي کنار آن نشسته است, اوگفت وقتي

ديدم ساکت را فراموش کردي با اين که وقت دندان پزشکي داشتم

ماندم تا بر گردي و وقتي از او تشکر کردم و گفتم خدا به شما اجرخواهد داد

 

<<و او در جواب گفت: من به خدا اعتقاد ندارم من به انسانيت معتقدم>>


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 29 مرداد 1396  ] [ 10:26 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0



 

از نظر گاندی هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند

1-ثروت ، بدون زحمت

2- لذت، بدون وجدان

3- دانش، بدون شخصیت

4- تجارت، بدون اخلاق

5- علم، بدون انسانیت

6- عبادت، بدون ایثار

7- سیاست، بدون شرافت

این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوه اش داد. اعتقاد بر این است که وی این موارد را در جست و جوی خود برای یافتن ریشه های خشونت شناسایی کرد. در نظر گرفتن این موارد، بهترین راه جلوگیری از بروز خشونت در یک فرد و یا جامعه است.

 


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 29 مرداد 1396  ] [ 10:25 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

در قرون وسطی، کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می‌کردند. فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می‌برد، دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد، تا اینکه فکری به سرش زد. به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت: قیمت جهنم چقدر است؟

 

کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟! مرد دانا گفت: بله جهنم. کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه.

 

مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید. کشیش روی کاغذ پاره‌ای نوشت: سند جهنم

 

مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. سپس به میدان اصلی شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم را خریدم، این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی‌دهم!


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 29 مرداد 1396  ] [ 10:24 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

در مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت در را شکستی ! بیا تو .ادر باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود ، به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم !

و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید ! مادرم خیلی مریض است .ا

دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری ، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم .ا

دختر گفت : ولی دکتر ، من نمیتوانم.اگر شما نیایید او میمیرد ! و اشک از چشمانش سرازیر شد .ا

دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود . دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد ، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود .ا

دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد . او تمام شب را بر بالین زن ماند ، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد .ا

زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد .ا

دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی . اگر او نبود حتما میمردی ! ا

مادر با تعجب گفت : ولی دکتر ، دختر من سه سال است که از دنیا رفته ! و به عکس بالای تختش اشاره کرد .ا

 

پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد . این همان دختر بود ! یک فرشته کوچک و زیبا ..... ! ا


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 29 مرداد 1396  ] [ 4:58 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 36 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 45588 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396